داستان کوتاه بایگانی - جوک فور یو - اس ام اس جدید ، جوک جدید

-

جوک فور یو
    http://joke4u.ir/wp-admin/images/lol-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/angry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/glad-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/grimace-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/heeeeyyy-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-heart-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/cry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-rose-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/crying-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/smile-icon.png

خوش آمدید

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

مطالب سایت صرفا جنبه طنز و فان دارند

پست ثابت

13363

داستان طنز از خاطرات دانشجویی ، ۲۰ام اردیبهشت ۱۳۹۴

داستان طنز از خاطرات دانشجویی

داستان طنز از خاطرات دانشجویی

داستان پسرعمه

pesar-joke4u

پسرعمه: آقای مجری من دوچرخه میخام. برام دوچرخه میخری؟
مجری: اگه تو خونه شیطونی نکنی،به حرف من گوش کنی،زیاد با کامپیوتر بازی نکنی،روزی ۳بار مسواک بزنی ….

10814

۳ داستان خنده دار قشنگ ، ۸ام تیر ۱۳۹۳

داستان خنده دار

dastan-joke4u

سه تا داستان خنده دار و بامزه در ادامه ….

داستان فامیل دور

54

مجری: فامیل دور چرا ببعی رو گذاشتی رو سرت!؟
فامیل: آقای مجری امروز یه دکتره تو ماهواره میگفت اگه

10795

داستان عشق ، ۶ام تیر ۱۳۹۳

داستان عشق

666

پسری عاشق دختری بود دختر همیشه به او جواب رد میداد.
یه شب پسر تصمیم گرفت عشق خودشو ثابت کنه …..

4437

مسلمانی ظاهری (داستان کوتاه) ، ۳۱ام خرداد ۱۳۹۲

4233

پیرزن زرنگ (داستان کوتاه) ، ۲۶ام خرداد ۱۳۹۲

2783

داستان شنیدنی از ناصر الدین شاه ، ۸ام اردیبهشت ۱۳۹۲

داستان کوتاه

روزی ناصرالدین شاه قاجار در تابستان در عمارت سلطنت آباد دراز کشیده بودند؛ در حالی که درباریان در پایین نشسته، با پادشاه به طور محرمانه صحبت می کردند.

شاه در اثنای سخن گفت: چرا انوشیروان را عادل می گفتند؟ مگر من عادل نیستم؟

احدی جسارت نکرد که پاسخ دهد.

2675

داستان کوتاه : آناناس ، ۳ام اردیبهشت ۱۳۹۲

داستان کوتاه : آناناس

زن جوان سر ساعت آمد و روی تنها مبل خالی اتاق پذیرایی نشست. دو مرد خارجی رو به رویش نشسته بودند. یک میکروفن روی میز شیشه‌ای کنار ظرف میوه بود. تزیین ظرف میوه آناناس بزرگی بود که اطرافش پرتقال و سیب و خیار چیده بودند. قرار مصاحبه داشتند. زن با پسرش آمده بود. پسر هفت ساله بود و دست راستش را گچ گرفته بودند. مردها هرکدام دست نوازش به سر پسر کشیدند و پرسیدند کلاس چندم است و چرا دستش شکسته. پسر کلاس اول بود و سه هفته بود مدرسه نمی‌رفت. زن ریزنقش بود و در کنار پسر بیشتر شبیه خواهر و برادر بودند تا مادر و فرزند. وقتی آمد، مانتو و روسری‌اش را درآورد. بلوز و شلوار خردلی پوشیده بود؛ بلوز بی‌آستین و یقه باز بود. چند النگوی فلزی به دست داشت که با هر حرکتش جیرینگ جیرینگ صدا می‌کردند. سینه‌های کوچک و دخترانه‌ای داشت و موهای کوتاه شرابی رنگ که گوش‌هایش را می‌پوشاند. آرایش نداشت. حالا که فقط برای مصاحبه آمده بود می‌توانست آرایش نداشته باشد و لباس دلخواهش را بپوشد. مدت‌ها بود دیگر زیر مانتو لباس نمی‌پوشید. فرهاد چای و شیرینی آورد و میوه تعارف کرد. قرارشان این بود: یک ساعت مصاحبه با تلویزیون سوئد، بدون دوربین و فقط با ضبط صوت.

12