داستان آموزنده بایگانی - جوک فور یو - اس ام اس جدید ، جوک جدید

-

جوک فور یو
    http://joke4u.ir/wp-admin/images/lol-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/angry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/glad-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/grimace-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/heeeeyyy-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-heart-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/cry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-rose-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/crying-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/smile-icon.png

خوش آمدید

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

مطالب سایت صرفا جنبه طنز و فان دارند

پست ثابت

13485

داستان زیبای هر چه خدا بخواهد ، ۱۲ام خرداد ۱۳۹۴

داستان زیبای هر چه خدا بخواهد

داستان زیبای هر چه خدا بخواهد

آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد

طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند. یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود:

“چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟”

13367

داستان آموزنده و زیبای قدردانی ، ۱۹ام اردیبهشت ۱۳۹۴

داستان آموزنده و زیبای قدردانی

داستان آموزنده و زیبای قدردانی

4437

مسلمانی ظاهری (داستان کوتاه) ، ۳۱ام خرداد ۱۳۹۲

4385

دستـــه گل (داستان کوتاه) ، ۳۰ام خرداد ۱۳۹۲

داستان کوتاه

از دوازده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا برایم فرستاده می شد ، بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد . مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم ، حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !

4233

پیرزن زرنگ (داستان کوتاه) ، ۲۶ام خرداد ۱۳۹۲

4006

خیلی پستی(داستان کوتاه) ، ۲۲ام خرداد ۱۳۹۲

خیلی پستی(داستان کوتاه)

کاش عشق ها واقعی بود

3259

داستان زیبا و جالب پدرم ، ۵ام خرداد ۱۳۹۲

داستان پدر

چند سال پیش  یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوتر از ما خانواده ای  پرجمعیت ایستاده بود و به نظر می رسید وضع مالی خوبی ندارند. ۶ بچه مودب که همشون زیر ۱۲ سال سنشون بود و لباس هایی کهنه و در عین حال تمیز پوشیده بودند دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند صحبت می کردند ؛

.:: داستان کوتاه پند آموز جعبه های سیاه و طلایی ::.

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.