سری جدید خاطرات باحال و جالب طنز

-

جوک فور یو
    http://joke4u.ir/wp-admin/images/lol-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/angry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/glad-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/grimace-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/heeeeyyy-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-heart-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/cry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-rose-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/crying-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/smile-icon.png

خوش آمدید

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

مطالب سایت صرفا جنبه طنز و فان دارند

پست ثابت

سری جدید خاطرات باحال و جالب طنز

سری جدید خاطرات باحال و جالب طنز

در این مطلب جوک فور یو برای شما دوستان یک سری خاطرات خنده دار تهیه کرده ایم .شما دوستان میتوانید در ادامه مطلب خاطرات خنده دار را مشاهده کنید.با اشتراک گذاشتن این خاطرات خنده را به دوستانتان هدیه کنید.

معلم ریاضیمون عصبانی شد به یکی از بچه ها گفت:انگار از پشت کوه اومدی پشته کوهی…منم پاشدم گفتم: آقا این یه چیزه دو طرفست..اینور کوهی ها به اونور کوهی ها میگن پشت کوهی..اونور کوهی ها به اینور کوهی ها…هیچی دیگه نمیدونم چرا بهم گفت برو بیرون!!!

………………………..

رفته بودیم بیرون با مامانم، یکی از دوستای مامانمو که تا به حال منو ندیده بود رو دیدیم.بعد سلام واینا خانومه برگشت به من اشاره کرد و به مامانم گفت خواهرته؟…..مامانمم گفت نه دخترمه…
الان به نظرتون خانومه از مامانم تعریف کرد، یا غیر مستقیم به من توهین کرد؟؟؟ عاغا اسید کیلویی چند میفروشین؟

………………………….

دیروز رفتم کارت عابر بانک رو از مامانم بگیرم حالا مکالمات بین من و مامانم :
مامان کارت من کجاست ؟
مامانم :تو کیف کارت ها
من : کیف کارت ها کجاست ؟
مامانم : کنار کارت ملى و گواهینامم
من:خوب گواهینامت کجاست ؟
مامانم :تو کىف پولم
من: خوب کیف پولت کجاست ؟
مامانم :توکیف قهوه یمه دیگه
من:خوب کیف قهوه ایت کجاست ؟
مامانم: تو اتاقمه پسره ى دیوونه
من پس از بیست دقیقه گشتن
من : مامان پىداش نمیکنم خودت بیا بده
حالا مامانم اومده مستقیم رفته تو اتاق خوهرم اوورده داده میگه بیا بگیر پسره خنگ

…………………………..

همسایمون مبل خریده ،بچش داشت تو کوچه بازی میکرد ، که یدفعه باباش از پنجره سرشو آورد بیرون ، داد زد و گفت :
واسه چی بیرون داری بازی میکنی بیا خونه بشین رو مبل!!!!

……………………………

چند وقت پیش دعوت داشتیم عروسی…موقع شام گودزیلای فامیل (۵ سالشه)اومد پیشم نشست…خلاصه دیدم همش با غصه نگا میکنه
بش گفتم اجی بلا چت شده حالا؟
میدونید چی گفت ؟نه جون من میدونید چی گفت؟
گفت:روج لب داری؟گفتم :اره خووو
گفتش :الان باهاته گفتم:اره تو کیفمه
گودزیلا:اخیییش خیالم راحت شد…گفتم الانه غذا بخورم روجم پاک میشه…
والا ما هم سن اینا بودیم …اصن وللش …ولی میگم بزارین بگم:ما هم سن اینا بودیم بستنی یخی قرمز میخوردیم که لبامون سرخ شه کمی شاد شیم هیییییییییح روزگار !

…………………………..

دیروز با آبجیم رفتم بیرون بعدازجلو ی کبابی رد شدیم دیدم ابجیم جلو دماغشو گرفته :
من :چیه چرا دماغتو گرفتی بوش ک خوبه
ابجیم : اخه بو هرچی بهم بخوره دوس دارم بخورم وگرنه حالم بد میشه
یه صد متر رفتیم جلو تر چشتون روز بد نبینه بو فاضلاب میومد .
گفتم آبجی جان نظرت راجبه این چیه بازم دوس داری بخوری خخخخخخخ

……………………….

اقا بنده دیشب به اتفاق نامزدم  رفته بودیم بیرون میخواستم یکم سربه سرش بزارم راجع به ارواح و جن و این چیزا حرف میزدم حسابی ترسید منم کلی کیف کردم .
اقا یدفه ی گربه پرید جلومن و ترانه
من یه جیغ بنفش کشیدم و با سرعت نور فرار کردم
همینجوری که میدویدم برگشتم اونو نگاه کردم دیدم  داره دویدن منو تماشا میکنه یعنی ضایع شدمااا

……………………………

امروز سر جلسه امتحان بودیم…بعد منم به یه سوال نگاه کردم لامصب دستشوییم گرفت
بعد به مراقب جلسه خواستم بگم تا بذاره برم دستشویی…..بین”روم به دیوار” و ” گلاب به روت” یه لحظه گیر کردم گفتم: آقا روم به گلاب دستشویی دارم
…..هیچی دیگه سالن امتحان منفجر شد منم الان در افق به سر میبریم

………………………….

اقا خواهر ما چند سال پیش که تازه اشانتیون مد شده بود رفته بود خرید بعد خانومه گفت این محصول اشانتیون هم داره حالا این خواهر مام برگشته میگه میشه همینو که میگین رو ببینیم.
تصور قیافه فروشنده رو به عهده خودتون میذارم.

………………………….

امروز تو بازار دختر بچه ای رو دیدم نگاش به گوجه سبز بود،
دلم براش سوخت رفتم براش یه پلاستیک پر کردم،
بهش گفتم :
بیا عمو نوش جونت، یهو با چشای اخم کرده گفت : گدا خودتی
بذا بابام بیاد بهش بگم منو چی فرض کردی
آب دهنمو قورت دادم و اصن وانستادما.. در رفتم !!!

……………………………

آقا امروز رفتم طلافروشی واسه خودم انگشتر خریدم خیلی ذوق زده بودم چشتون روز بد نبینه سرم پایین بودوهمینجور داشتم نگاش میکردم وازدر میرفتم بیرون که باسررفتم تو شیشه.فقط همینو بگم حاضر بودم انگشترو بدم و فرار کنم کل ادمای داخل مغازه داشتن کفشاشونو گاز میزدن ازخنده

پست ثابت

uc_2583

دیدگاه مطلب سری جدید خاطرات باحال و جالب طنز