داستان های طنز ملانصرالدین – سری چهارم

-

جوک فور یو
    http://joke4u.ir/wp-admin/images/lol-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/angry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/glad-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/grimace-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/heeeeyyy-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-heart-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/cry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-rose-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/crying-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/smile-icon.png

خوش آمدید

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

مطالب سایت صرفا جنبه طنز و فان دارند

پست ثابت

ملانصرالدین

برای اولین بار در سایت های ابرانی

مجموعه داستان های ملا نصرالدین که شامل داستانک هایی جذاب و طنز و گاه همراه با پند می باشد زین پس برای شما کاربران عزیز جوک فور یو در سایت قرار می گیرد تا با خواندن این داستانک ها خنده ای هر چند کوچک بر لب هایتان بنشیند

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

لطیفه

شخصی به ملا گفت شنیده ام عقل زنت زایل شده است. ملا مدتی فکر کرد و جواب او را نداد آن شخص گفت ای ملا به چه فکر می کنی… ! ؟جواب داد: زن من هیچ وقت عقل نداشت که زایل شود فکر می کنم چه چیز داشته که زایل شده است.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 

ملانصرالدین

 

 

آدم یا گاو

ملا وارد بوستانی شده خربزه می چید بوستانبان او را دیده فریادکرد:  چه می کنی ؟ ملا گفت : هیچ برای قصای حاجت اینجا آمده ام. بوستانبان جلو آمده گفت: نشان بده کجا قضای حاجت به جا می آوردی؟ ملا نگاه کرد دید پهن گاوی آنجا است آنرا نشان داده گفت: اینجا! بوستانبان گفت: احمق این که پهن گاو است. ملا جواب داد: مسلمان تو که مهلت ندادی تا من به راحتی مثل آدم ادرار کنم.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

 

داستان ملانصرالدین

 

 

طفل عجول

ملا چند روز بود تاهل اختیار کرده بود که زنش را درد  زائیدن گرفته بچه زائید. ملا فی الفور به بازار رفته کتاب و کاغذ و کیف و سایر لوازم مکتب را خریده آورد و بالای سر طفل گذاشت. پرسیدند: مگر بچه جدید الولاده هم درس می خواند؟ گفت: بچه ایکه راه نه ماهه را در چند روز طی کند لابد پس از چند سات هم احتیاج به مکتب پیدا خواهد کرد.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

عینک ملا

شبی مالا زنش را با شتاب از خواب بیدار کرده گفت: عینک مرا بده زنش جواب داد عینک می خواهی چه کنی ؟ ملا گفت : خواب شیرینی می دیدم وی بعضی از جاهای آن تاریک بود درست نمی دیدم خواستم عینک بزنم تا درست همه جای آن نمودار شود.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

پست ثابت

uc_2583

دیدگاه مطلب داستان های طنز ملانصرالدین – سری چهارم



انجمن