داستان های طنز ملانصرالدین – سری سوم

داستان های طنز ملانصرالدین – سری سوم

-

جوک فور یو
    http://joke4u.ir/wp-admin/images/lol-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/angry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/glad-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/grimace-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/heeeeyyy-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-heart-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/cry-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/love-rose-icon.png http://joke4u.ir/wp-admin/images/crying-icon.pnghttp://joke4u.ir/wp-admin/images/smile-icon.png

خوش آمدید

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

مطالب سایت صرفا جنبه طنز و فان دارند

پست ثابت

3623

داستان های طنز ملانصرالدین – سری سوم ، ۱۵ام خرداد ۱۳۹۲

ملانصرالدین

برای اولین بار در سایت های ابرانی

مجموعه داستان های ملا نصرالدین که شامل داستانک هایی جذاب و طنز و گاه همراه با پند می باشد زین پس برای شما کاربران عزیز جوک فور یو در سایت قرار می گیرد تا با خواندن این داستانک ها خنده ای هر چند کوچک بر لب هایتان بنشیند

نذر ملا

ملا الاغش را گم کرده بود نذر کرد اگر آنرا بیابد ده دینار صرف امامزاده محل کند اتفاقا پس از چند دقیقه الاغ پیدا شد. ملا به امامزاده رفته گفت چون معلوم شد نذرت خیلی گیراست نذر می کنم اگر صد دینار پول مفت امروز به من برسانی ده دینار نذر اولی را با ده دینار دیگر از عین آن پول آورده برایت خرج می کنم.

 

ملانصرالدین

 

دم الاغ

ملا الاغ خود را برای فروش به بازار برد. در بین راه الاغ به منجلابی فرو رفته دم او کثیف شد ملا با خود فکر کرد که الاغ را با این دم کثیف شاید نخرند لذا دم او را بریده به خورجین گذاشت. شخصی مشتری الاغ شد ولی همین که دید دم ندارد گفت الاغ بی دم فایده ندارد و ملا به عجله گفت شما معامله را قطع نکنید از بابت دم خاطرتان جمع باشد که در خورجین است.

آتش در زمستان

ملا در پیری به فکر گرفتن زن تازه افتاده بود یکی از دوستان ملامتش کرد که حالا وقتی است که به فکر آخرت باشی زن تازه گرفتن چه مناسبت دارد؟. ملا گفت بیچاره در زمستان احتیاج به آتش بیشتر از سایر فصول است.

غیب گو

 

داستان ملانصرالدین

 

روزی ملا روی شاخه درختی ایستاده و به بریدن آن شاخه مشغول بود. شخصی فریاد زد : احمق چه می کنی الآن شاخه می شکند و برزمین می افتی اتفاقا در این موقع شاخه شکست و ملا با شدت به زمین خورد ولی بدون اینکه اعتنایی به کوفتگی بدن و سرش بکند برخاسته یقه آن مرد را گرفته گفت: معلوم می شود که تو از عالم غیب خبر داری پس باید بگوبی من کی خواهم مرد.

پست ثابت

uc_2583

دیدگاه مطلب داستان های طنز ملانصرالدین – سری سوم